تبليغاتX
یادداشتهای یک ذهن مشنگ

تنها باشي
جمعه باشد
غروب باشد
باران هم ببارد
احساس ميكني
بلاتكليف ترين آدم دنيا هستي...!!
نوشته شده توسط ذهن مشنگ در ساعت 1:37 بعد از ظهر | لینک  | 

به كوري چشم تو هم كه باشد حالم خوب ِ خوب است... اصلا هم دلم برايت تنگ نشده... حتي به تو فكر هم نمي كنم... باران هم تو را دیگر به ياد من نمي آورد... مثل همين حالا كه مي بارد... لابد حالا داري زير باران قدم مي زني... چترت را فراموش نكن... لباس گرم را هم.....

نوشته شده توسط ذهن مشنگ در ساعت 2:24 قبل از ظهر | لینک  | 

از چشـمت نيفتادم
خودم رفتم پائـين!
فرض کن
خواسته بودم جاذبه ي زمين راکشف کرده باشم!
ويــــران نکن
آخرين تکه هاي غــــــرورم را..

پ.ن:عذر خواهی می کنم...یه مدتی دسترسی به نت نداشتم

پ.ن:سایه روشن عزیزم ممنونم از لطف همیشگیت...

نوشته شده توسط ذهن مشنگ در ساعت 7:38 بعد از ظهر | لینک  | 

اگر خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپم بگذارید لذت خوردن گوجه سبز زیر کولر را با هیچ لذتی در دنیا عوض نمی کنم...
نوشته شده توسط ذهن مشنگ در ساعت 1:59 بعد از ظهر | لینک  | 

حالا که رفته ای
پرنده ای آمده است
در حوالی همین باغ روبرو
هیچ نمی خواهد،
فقط می گوید: کو کو
نوشته شده توسط ذهن مشنگ در ساعت 3:55 قبل از ظهر | لینک  |